دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

دینای مامان و بابا

اولین کار خطرناک دینا

چند روز پیش من تو آشپزخونه بودم و تو هم وسط مبلا مشغول بازی بودی که یه دفعه صدای شکستن شیشه رو شنیدم نفهمیدم چطور خودمو بهت رسوندم و دیدم که جام شیشه ای رو کوبوندی زمین و میخوای بزاری تو دهنت من فقط داد زدم نهههه و تو هم ترسیدی و از دهنت دورش کردی سریع جامو ازت گرفتم و تو رو محکم بغل کردم و اینقدر بوسیدمت و گریه کردم و  خودم سرزنش کردم که چرا مراقبت نبودم . خدا رو شکر کردم که تی وی خاموش بود و من صدای شکستن جامو شنیدم وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی افتاده بود اونروز واقعا خدا بهمون رحم کرد .   خدایاااااا تو دخترم و از بلا حفظ کن 
10 اسفند 1392

شیطنتهای جدید مهروی من

سلام دختر ملوس و دوست داشتنی من بازم معذرت میخوام که چند وقته اینجا سر نزدم و وبتو آپ نکردم آخه تو خیلی شیطون شدی اصلا وقتی برای مامانی نمیزاری یا باید مراقبت باشم یا باهات بازی کنم ولی من همیشه از کنار تو بودن لذت میبرم حتی وقتی اذیتم میکنی. این روزا اصلا دوست نداری تو خونه بمونی همش دوست داری بری بیرون و بگردی دو دفعه هم من و بابایی بردیمت پارک و اونجا تاب بازی و سرسره بازی کردی خیلی بهت خوش گذشت و وقتی از سرسره میومدی پایین قهقهه میزدی و من و بابا هم کلی ذوق میکردیم از شادی تو. چند وقته که علاقه شدیدی به انواع گوشی پیدا کردی وقتی صدای زنگ موبایل میاد از خودت بیخود میشی و میگی کییییی بعدشم دنبال صداش میگردی قربونت برم که اینقدر باهوشی. د...
10 اسفند 1392
1